تبليغاتX
غریبیات


غریبیات

/ یا مریم مقدس/

دستان مرگ

برای هر نوزادی

جشن تولد می گیرد...



مرگ اولین کسی است

که تولد هر نوزاد را به او تبریک می گوید...



نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 12:34 توسط کابه توان 2 (تلخ)| |

سنگ ها موجودات عجیبی هستند.

 آنها کاری به کار همدیگر ندارند.

 شاید هزاران سال کنار هم...


ادامه داستان
نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 20:51 توسط کابه توان 2 (تلخ)| |

من دو نیمه ام...

نیمی برای خودی که می رود و نیمی برای آنها که می مانند...

خوش دارم در این مانده ی عمر نیمه ی خود را با خود همراه کنم

و نیم دیگرم که برای دیگران است را به ماندن عادت دهم.

اما همیشه بین ماندن و رفتن...آه...

من نیمه ی دیگرم را با حیاتم در انسان ها می دمم

در لبخندهایشان...

اشک هایشان...

نگاه هایشان...

نفس هایشان...

و پس از رفتن...

این واژه هاست که روح آدمی را به بند می کشد.

پس من نیمه ی دیگرم را پس از رفتن به برگ ها به امانت می سپارم...

و به واژه ها...

و به سطرها...

و به حرف ها...

و این چنین در خود جاری می شوم...

و تا بینهایت مدام خواهم شد...



تصور اینکه بیشتر از 30 سال در این دنیا زندگی کنم

برایم بشدت وحشت آور است...



وقت تنگ است...

زندگی حکایت عجیبی ست...




نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 23:51 توسط کابه توان 2 (تلخ)| |

ترس...

دلهره...

انتظار...


فرقی نمی کند

همه ی ما سرطان داریم...




نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 23:7 توسط کابه توان 2 (تلخ)| |

در آتش عطش مردان

و در بستری از خونابه شهوت

هر روز

دختران باکره زن می شوند

و هرشب

زن های باکره، فاحشه...


و مردها همچنان مرد اند...



چه دنیای کثیفی...



نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 22:54 توسط کابه توان 2 (تلخ)| |

همه باهم خوش بودند و شاد

دیگر به هم عادت کرده بودند سیب ها...

 

یک روز گرد باد شدیدی وزید

سیب های رسیده افتادند

چندتا زیر درخت و چندتایی هم اطراف آن

اما سیب کوچولوی قرمز

 قل خورد...

 و قل خورد...

 و قل خورد...

تا اینکه درجایی خیلی دورتر از درخت، ایستاد

 

تنها...

 

بیچاره سیب کوچولوی قرمز

تنها گناهش این بود که از همه گرد تر بود

و صاف تر...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 21:53 توسط کابه توان 2 (تلخ)| |

نوروز یادآور حکایت تلخ مردمانی ست

که از تغییر درون ناکام مانده اند

و برای تسکین این درد

در بیرون به دنبال آن می گردند...

 


 

روی کوه بلندی که از بالای آن تمام شهر با خانه ها و آدم ها و ماشین هایش

مثل اسباب بازی به نظر می رسید، دختری و پسری کنار هم نشسته بودند.

دختر دست روی پلک هایش کشید و قطره اشکی را به پسر هدیه داد.

 

چشم های دختر حالا زیباتر شده بود...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 14:48 توسط کابه توان 2 (تلخ)| |

برای یک کبوتر سالخورده پرواز عجیب نیست...

آنچه که چشم ها را خیره می کند

پرکشیدن ماهرانه بچه کبوتری ست

 که به تازگی پرواز را در گوشش زمزمه کرده اند... 

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 12:8 توسط کابه توان 2 (تلخ)| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ