غریبیات
/ یا مریم مقدس/
برای هر نوزادی جشن تولد می گیرد...
مرگ اولین کسی است که تولد هر نوزاد را به او تبریک می گوید... نیمی برای خودی که می رود و نیمی برای آنها که می مانند... خوش دارم در این مانده ی عمر نیمه ی خود را با خود همراه کنم و نیم دیگرم که برای دیگران است را به ماندن عادت دهم. اما همیشه بین ماندن و رفتن...آه... من نیمه ی دیگرم را با حیاتم در انسان ها می دمم در لبخندهایشان... اشک هایشان... نگاه هایشان... نفس هایشان... و پس از رفتن... این واژه هاست که روح آدمی را به بند می کشد. پس من نیمه ی دیگرم را پس از رفتن به برگ ها به امانت می سپارم... و به واژه ها... و به سطرها... و به حرف ها... و این چنین در خود جاری می شوم... و تا بینهایت مدام خواهم شد... تصور اینکه بیشتر از 30 سال در این دنیا زندگی کنم برایم بشدت وحشت آور است... وقت تنگ است... زندگی حکایت عجیبی ست... دلهره... انتظار... فرقی نمی کند همه ی ما سرطان داریم... و در بستری از خونابه شهوت هر روز دختران باکره زن می شوند و هرشب زن های باکره، فاحشه... و مردها همچنان مرد اند... چه دنیای کثیفی... دیگر به هم عادت کرده بودند سیب ها... یک روز گرد باد شدیدی وزید سیب های رسیده افتادند چندتا زیر درخت و چندتایی هم اطراف آن اما سیب کوچولوی قرمز قل خورد... و قل خورد... و قل خورد... تا اینکه درجایی خیلی دورتر از درخت، ایستاد تنها... بیچاره سیب کوچولوی قرمز تنها گناهش این بود که از همه گرد تر بود و صاف تر... نوروز یادآور حکایت تلخ مردمانی ست که از تغییر درون ناکام مانده اند و برای تسکین این درد در بیرون به دنبال آن می گردند...
روی کوه بلندی که از بالای آن تمام شهر با خانه ها و آدم ها و ماشین هایش مثل اسباب بازی به نظر می رسید، دختری و پسری کنار هم نشسته بودند. دختر دست روی پلک هایش کشید و قطره اشکی را به پسر هدیه داد. چشم های دختر حالا زیباتر شده بود... آنچه که چشم ها را خیره می کند پرکشیدن ماهرانه بچه کبوتری ست که به تازگی پرواز را در گوشش زمزمه کرده اند...
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



